هشت ماه و نيم
بعد از يه مدت طولاني بلاخره يه فرصت كوتاه پيدا كردم كه وبلاگتو اپديت كنم تو اين مدت اتفاقات گوناگون افتاد ٢٢ ارديبهشت دا (مادربزرگم ) به همراه خاله سارا پارسا جون و رويا اومدن تهران خونمون و تو كه با سختي با ديگران كنار ميومدي خيلي زود دوست شدي و كلي با پارسا پارك رفتي با اينكه مدتها بود كه بابا و ماما مي گفتي ولي حالا خيلي دقيق تلفظ كردي . بعد از رفتن مهمونامون من و بابا با همديگه دستتو سوزونديم با اتو الهي بميرم 😭😱 اوايل خرداد پدر جون مادر جون و دايي محمد مصطفي اوم ن يه سر تهران كه حسابي سوپرايز شدم چون من فكر مي كردم تو راه اصفهان هستن 😍😃 چند روز بعد هم رفتن اصفهان ١٢خرداد من و بابايي به همراه پسر گلم براي عقد عمه فريبا رفتيم اليگودرز كه ...
نویسنده :
romina
16:43



